دلقک (1)
زندگی یک مهمانی اجباری ست
۱ مرداد ۱۳۹۴
22 (5)
گاهی اوقات
۲ مرداد ۱۳۹۴
نمایش همه

دوست من

57431_(407x604)

یه روزی ازکوچه تنهایی می گذشتم
کودکی رادیدم ، توجهم را شکار کرد ، باسلام گفت : س س لام
گ گ گرسنه ام

57431_(407x604)

 

من هم گفتم : اتفاقا من هم

با هم نان وپنیری ووانگوری خوردیم ، گفت ششما با حالید ، ..دو دو ست من هستین
گفتم اره تو هم دوست منی ووبعد
من بی اختیار  گریه کردم . . .

خدایا :

مرا ببخش و رهایم کن تا از تماشای  کلمات مهر امیز هرچند الکن
که از هر سخن شیوا زیباتر است
آنقدر لذت ببرم که به چشمه جوشان اشک برسم

مرا ببخش و رهایم کن تا تنهایی ام را نذر کودک یتیم دلم کنم
که بین من و من به تماشا نشسته است

مرا ببخش و رهایم کن تا برای معیشتی که مقدر است دروغ نگویم

خدایا
واو اشکهایم را پاک کرد .. وگفت .بببببخشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *