۱۱ خرداد ۱۳۹۷

عاشقانه ای از سر زمان

عاشقانه ای از سر زمان با تو هستم مسافر دورهای بی غروب خداوند..وجودت را از رنگین کمان آفرید تا میان باران تنهائیم و خورشید امیدم پل […]
۱۴ خرداد ۱۳۹۷

ندائی با خالق سپیده ونور

ندائی با خالق سپیده ونور بڪَذار این صبح بہ پاس ڪَشودن چشم‌هایمان بہ آبی‌ آسمان سر بر سجده عاشقی نهیم بار پروردگارا🌺 یاریم ده تا به […]
۱۴ خرداد ۱۳۹۷

ما از آن باده بنوشیم که در محفل عشق

محتسب گر در میخانه این شهر ببست گر خم باده و گرساغر و گر جام شکست نیست ما را غم و اندوه که سرمستی ما از […]
۱۳ تیر ۱۳۹۷

یکی بیاید دستم را بگیرد

و مرا ببرد به سالهای خیلی دور می خواهم بیست و چند سالگیم را توی یک خانه ی ۵۰_۴۰ متری درست وسط شهر بگذرانم… و خانم […]
۱۳ تیر ۱۳۹۷

سلام بهار گیسو

دلم گرفته است نامه ای نوشته ام چند خطی از سر دلتنگی و بی حوصلگی آخر دردهایم که ؛ یکی دو تا نیست تلنباری از قساوت […]
۱۳ تیر ۱۳۹۷

حالیا قصه خراسان است

قصه مرد و جنگ و میدان است باید این آهها درود شوند باید این غصه ها سرود شوند کوههامان هنوز برجایند سنگرامان هنوز برپایند اسب هاتان […]
۱۳ تیر ۱۳۹۷

ارش گفت زمین کوچک است!

ارش گفت زمین کوچک است! ” تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم ! ” “به آفرید” گفت : ” بیا عاشق شویم […]
۱۳ تیر ۱۳۹۷

فقیر‌ترین نوادگانِ عشق

ما از فقیر‌ترین نوادگانِ عشقیم نسلی که برای داشتنِ عشق از گردن کج کردن پیش بیدل‌ترین‌ها ناکسان ….کوتاهی نکرد…و شلاق ها بر گرده خرید وطتاب دار […]
۱۵ تیر ۱۳۹۷

پیدایم کن

راه زیادی نمانده است شیب ملایمی است به چمنزار و گلهای سپید آن نگاه کن و به آسمان آبی و لکه های مهربان ابر کمی نفس […]