۱۹ فروردین ۱۳۹۷

بی مرزی لعنتی

روی بی مرزی های لعنتی…هستم و سهم من هم همین دست های سرد تنها ست که حتی برای پاک کردن بخار روی هر آینه ای هم […]
۲۰ بهمن ۱۳۹۶

کوچ از دیار

من مدتهاست از دنیای یکنواخت روز مرگی به در آمده‌ام من از شهر خفتگان شب که با خرافات خود دلخوشند گریخته ام این‌جا بوی عفن تکرار […]
۱۹ دی ۱۳۹۶

خدا از "هیس "خوشش نمیاد!

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم […]
۲۹ آذر ۱۳۹۶

شب های بلند زمستان

شب های بلند زمستان هر وقت مادر سفره شام را زودتر پهن می‌کرد و کت آقاجون را از کمد بیرون می‌کشید می‌فهمیدیم قرار است جایی برویم […]
۲۴ آذر ۱۳۹۶

شرم نامه یک مرد ایرانی ۲

اﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭا “ﺁﻗﺎی پروفسور قاسمی”” ﻧﻮﺷﺘﻪ اند : ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ…ﯾﮏ ﺷﺮﻡ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ… ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻋﺎﻣﻞ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﺩﯾﮑﺘﺎﺗﻮﺭﯾﻬﺎﯼ ﭘﺪﺭﻡﻭ […]
۲۴ آذر ۱۳۹۶

شرمنامه مرد ۱

شرم نامه یک مرد ایرانی اﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭا “ﺁﻗﺎی پروفسور قاسمی”” ﻧﻮﺷﺘﻪ اند : ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ…ﯾﮏ ﺷﺮﻡ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ… ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ […]
۱۷ آذر ۱۳۹۶

فضای خالی از آیینه وبهار

من از فضای خالی از آیینه و بهاراز اندرون کلبه ی تاریک…از شهر بی درخت ..پر از دود وصدا از شهر تنهائی وغم عزا از میان […]
۱۷ آذر ۱۳۹۶

هرگاه دیدی

هرگاه دیدیبندهای زندگی وروزمرگی گسسته شد غصه ها قصه شدتد انگاه که شراب شادی وعشق در صهبای همه عاشقان ریخته شد زمانی که ساغرها از شراب […]
۵ آذر ۱۳۹۶

بیا امروز از چیزهای خوب حرف بزنیم.

بیا امروز از چیزهای خوب حرف بزنیم. بیا ژاکت هایمان را بندازیم روی شانه،بنشینیم توی بالکن، مور مورمان شود و خم به ابرو نیاوریم. اصلاً بیا […]