۲۱ تیر ۱۳۹۷

آرزو می کنم

آرزو می کنم تو جیب لباست پول پیدا کنی، آرزو می کنم یه موزیکی که خیلی وقته دنبالشیُ هیچ اسمی ازش نمیدونی رو یهو یجا پیدا […]
۱۵ تیر ۱۳۹۷

پیدایم کن

راه زیادی نمانده است شیب ملایمی است به چمنزار و گلهای سپید آن نگاه کن و به آسمان آبی و لکه های مهربان ابر کمی نفس […]
۱۳ تیر ۱۳۹۷

سلام بهار گیسو

دلم گرفته است نامه ای نوشته ام چند خطی از سر دلتنگی و بی حوصلگی آخر دردهایم که ؛ یکی دو تا نیست تلنباری از قساوت […]
۱۳ تیر ۱۳۹۷

یکی بیاید دستم را بگیرد

و مرا ببرد به سالهای خیلی دور می خواهم بیست و چند سالگیم را توی یک خانه ی ۵۰_۴۰ متری درست وسط شهر بگذرانم… و خانم […]
۴ خرداد ۱۳۹۷

یکی بود یکی نبود…

یکی بود یکی نبود… اون قدیما که تو شهر ما انتخاباتی در کار نبود و شاه خائن هنوز خائن بود ، خیابونا خلوت بودن و آسمونا […]
۴ خرداد ۱۳۹۷

من امروزی نیستم!

من امروزی نیستم! هر چه فکر می کنم جای من اینجا نیست ، من باید سال ها قبل از این زندگی میکردم در آن روزهایی که […]
۱۹ فروردین ۱۳۹۷

بی مرزی لعنتی

روی بی مرزی های لعنتی…هستم و سهم من هم همین دست های سرد تنها ست که حتی برای پاک کردن بخار روی هر آینه ای هم […]
۲۰ بهمن ۱۳۹۶

کوچ از دیار

من مدتهاست از دنیای یکنواخت روز مرگی به در آمده‌ام من از شهر خفتگان شب که با خرافات خود دلخوشند گریخته ام این‌جا بوی عفن تکرار […]
۱۹ دی ۱۳۹۶

خدا از "هیس "خوشش نمیاد!

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم […]