11934998_993066940744731_7577353526086525788_n
یادی از گذشته ها ۱
۶ اسفند ۱۳۹۵
11665455_927517224011129_8260580863934855155_n
معلوم نیست..چرا ؟؟؟؟
۷ اسفند ۱۳۹۵
نمایش همه

یادش بخیر ۲

1 (11)

مادر بزرگ تعریف میکرد :
نمک، سنگ بود. برنج چلو را ساعتی با سنگ نمک می خواباندیم تا کم کم شوری بگیرد.
غذا را چند ساعتی روی شعله ی ملایم چراغ خوراک پزی می نشاندیم تا جا بیفتد.
یخ کرده و تکیده کنار علا الدین و والور می نشستیم تا جانمان آرام گیرد.

1 (11)

عکس یادگاری توی دوربین را ماه ها به انتظار می نشستیم تا فیلم به آخر برسد و ظاهر شود.
آهنگ تازه آوازه خوان را صبر می کردیم تا کاست شود و در پخش صوت بخواند.
قلک داشتیم؛ با سکه ها حرف می زدیم تا حساب اندوخته دست مان بیاید.
حلیم را می باید حلیم بودیم تا جمعه زمستانی فرا رسد و در کام نشیند.
هر روز سر می زدیم به پست خانه به جستجوی خط و خبری عاشقانه، مگر برسد.
گوش می خواباندیم به زنگ انتظار محبوب:
شبی، نیمه شبی، بامدادی، گاهی، بی گاهی، گاهی به انتظار، هفته ای، ماهی،
انتظار معنی داشت.
دقایق سرشار بود.
هر چیز یک صبوری می خواست تا پیش بیاید.
زمانش برسد جا بیفتد. قوام بیاید
غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستی، رابطه و عشق.
” انتظار ” قدردانمان ساخته بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *