14721722_529391937270614_3176790196971302581_n
پائیز ۱
۲۸ آبان ۱۳۹۵
11896137_991061794247905_6684954014248115659_n
دل من
۱۰ آذر ۱۳۹۵
نمایش همه

ولیلی این چنین گفت

11253893_10202939861736293_4172670084927004851_n

للیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های دل من است
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را
نمی خواهم. دلم را هم
لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای عسل است،شیرین، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشم هایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است
،تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است
. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند
نمی خواهی خرما بچینی؟

11253893_10202939861736293_4172670084927004851_n


مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم
لیلی گفت : دست هایم پل است . پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر
مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده. این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد

4 (3)


اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *