خورشید
۳ بهمن ۱۳۹۳
دمی با خیام
۵ بهمن ۱۳۹۳
نمایش همه

من و شعر وجویبار

من و شعر وجویبار
رفتیم و رفتیم
به آنجا رسیدیم
آنجا که دیگر
نه جای پای کس بود
و نه آشنا بود
درختان به آیین دیگر..
چون راست قامتان  ازاد ..بی ترس از تبر ظلم وخرافات
سر بر اسمان داشتند
و مرغان به آیین دیگر..می خواندند  نه در قفس
وترانه ازادی سر می دادند
صدایی که می آمد از دور
صدای عشق بود وساز وترنم مهربانی
ملکوت خدا بود ..اصلا صدا ..
صدای خدا بود
در انجا آرزوئی نبود ..غم نبود ..حسرت نبود وجدائی
که هرچه بود وصال بود .
در انجا زیبائی بود ونور بود ..واو بود
خالق نور  خالق عشق وخداوند مهربانی
.دیگر
ومن نیز نبودم که همه او بود

00 (13)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *