یرو
۱۵ خرداد ۱۳۹۴
چه زیباست
۱۵ خرداد ۱۳۹۴

رهتوشه غربت

ای یار
ای آنکه دستان آواره ات
رهتوشه ی غربت ِمنند
وقلب آوازه گرت
تکه ای سوزان از سرزمین من
اندوهم را شادمانه بپوشان
گل بارانم کن با بوسه ها ومیخک ها

میخک

” به یاد می آورم سرزمین ِمان را
با گیسوانی سوخته
ودستانی پر پینه
که تا آستانه ی نابینایی گریسته است
وتب آلوده ، به زبان ِسنگلاخ وتاول سخن می گوید.”
خم میشوم
از خنکای بلند ابر

13916-299
تاول هایش را در آغوش می کشم
وبر بستر ِآب ها
فلز واندوه می گریم .
ناصر نجفی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *