4
ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ
۱۷ مرداد ۱۳۹۴
پرویز 1391 (203)
لحظه
۱۸ مرداد ۱۳۹۴
نمایش همه

دوره گرد

11659250_707659309340729_5270158481733432358_n

 

آی مردم ، دل خوش آوردم

یک بغل خنده ، کمی آرامش

مشتری آیا هست؟

آی مردم  ، بشتابید که تنگ است زمان

آه ای خوب ترین خلق خدا

آسمان آوردم

بیکران ، آبی و صاف
11659250_707659309340729_5270158481733432358_n

فرصت نیم نگاهی به افق ، آیا هست ؟

بارشی در راه است

ناودانی ، هوس بارش باران دارد ؟

آی مردم ، بشتابید که فردا ی شما آورده ام

آنکه دیروز در اندیشه آن

لحظه ها ی گذر عمر ،  چه بیهوده  به یغما دادید

آرزو چینی امروز ، گوارای شما

دلتان تنگ اگر هست ، دوایش اینجاست

مرهم این غم  تنهائی تان ، شوق وصال  

شب آرام و دو صد چشمک و مهتاب و نسیم

به بهای سر سوزن ذوقی

نور خورشید و گل یاس و تن جاری آب

یاس (1)

به نگاهی پر مهر

تو بگو ، قیمت آنها بالاست ؟

مهربان مردم این آبادی

پرده از پنجره ها بر گیرید

پشت هر پنجره ، خورشید به خود می پیچید

دل این پنجره ها  باز کنید

تا که این تابش پر جذبه به کاشانه تان

و به اندیشه تان ،  نور خدا

آسمان ، رد خوش پای نسیم

همه جا جلوه زیبای حبیب

بدبده ، ماه نجیب

مهربانی ، دل خوش ، عشق ، سلام

خنده و همدلی و نور امید

هر چه خوبی که بخواهی تو ، در این چرخ مهیا کردم

دل دیوار شما را هوس پنجره ای ، آیا هست ؟

63046_(700x525)

و کسی را به سرش شوق وصال ؟

آی مردم بشتابید حراجش کردم

نوا آورده ام ، صد نغمه ، یک احساس

مسیر کهکشان راه شیری را ، به یک قد قامت زیبا

رهائی را ، به تکبیری

و آغوش خدائئ را ، به آوای دعای بنده پاکی

صدای پای باران را ، به دستانی دعا پیشه

و پاکی را ، به مشتی آب ،  آری یک وضو

ارزان  نمودم  ، تا تمام شهر خیرش را برند و مشتری باشند

هلا ای مردمان 

خدائی خوب می دانم درون  خانه هاتان ازمتاع چرخ من خالیست

روز از نیمه گذشته ست و ، خریداری نیست ؟

تو ببر ، خانه دل شاد نشد 

قول مردانه ، که پس می گیرم

قیمت خنده ، کمی آرامش

قیمت عشق ، دل پاک و زلال

قیمت دیدن او ، باور نور

به قنوتی بدهد ، هر چه که حاجت داری

و به ذکری ، همه آرامش دل

یک بغل مهر ، بهایش سر سوزن احساس

دیدن جلوه او ، در عوض پاک نگاه

و به شکری ، نستاند دگر او هر چه که هست

دل خود را بدهی ، خوب خریداری هست

در گشائید به مهمانی نور

بروم از در این خانه ، نمی گردم  باز

پاسخی نیست مرا ؟

سرتان گرم کدامین کسب است ؟

کسب و کاری که ندارد سودی !؟

خواب یا بیدارید ؟

چه سکوتی جریان دارد در شهر شما !!

من غریبانه در این شهر بدنبال شما

و شمایان افسوس

همه در کار گره بستن  و اندیشه قفل

اینکه دانی چه کسی قفل تو را بسته ، چه سود

که  کلید همه شان  ، پیش خداست

بشتابید کلید آوردم

چرخ من پر ز گشایش ، صد حیف

گوئیا در دل این شهر خریداری نیست !

آی مردم ، دل خوش آوردم

یک بغل خنده ، کمی آرامش

آی مردم بشتابید که تنگ است زمان

مشتری آیا هست؟

یک نفر از ته آن کوچه ، صدا کرد مرا

آه ، صد شکر

کسی بیدار است
کیوان شاهبداغی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *