خود را به خدا بسپار،
۱۲ خرداد ۱۳۹۴
بعضی ها
۱۳ خرداد ۱۳۹۴

خرابات مغان

سر خوش از کوی خرابات گذر کردم دوش
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش

پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنار به دوش

گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش

گفت تسبیح به خاک افکن و زنار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش
10460920_1617791061796401_8805032937237012959_n

بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن این است اگر بر سخنم داری گوش

زود دیوانه و سر مست دویدم سویش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش

دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش

بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش

چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش

این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش

11101815_10153296084166081_4946537693617613703_n

این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش

گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو “عصمت” بفروش
شعراز : عصمت بخاری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *