88
گر چه مستیم و خرابیم
۳ تیر ۱۳۹۵
پرویز 1391  (8)
دهم تیر، جشن تیرگان،
۱۱ تیر ۱۳۹۵
نمایش همه

بشنو از حق چون حکایت می‌کند

20745_(444x480)

بشنو از حق چون حکایت می‌کند
عشقبازان را هدایت می‌کند
گوید اول من شما را سوختم
راه و رسم عاشقی آموختم

20745_(444x480)
تا ببینم نقش روی خویش را
جلوه‌گر کردم ظهور خویش را
عشق من شد رهنماتان از نخست
تا نظام عاشقی آمد درست
در ازل من دام عشق انداختم
تا شما را عاشق خود ساختم
گر نخواهم کی شود عاشق کسی
کی بود در عشق من صادق کسی
تا محبی نیست محبوبی کجاست
جاذبی گر نیست مجذوبی کجاست
تا تو را من لایق خود یافتم
در دلت سودای عشق انداختم
عشق اول می‌کند دیوانه‌ات
تا ز ما و من کند بیگانه‌ات
چون کنی در پیچ وتاب عشق سیر
از وجودت دور سازد یاد غیر
عشق چون در سینه‌ات مأوا کند
عقل را سرگشته و رسوا کند
می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود
نیستی در بند اظهار وجود
عشق رامِ مردم اوباش نیست
دام حق صیاد هر قلاش نیست
در خور مردان بود این خوان غیب
نیست هر دل لایق احسان غیب
عشق کی همگام باشد با هوس
پخته کی با خام گردد همنفس
عشق را با کفر و با ایمان چه کار
عشق را با دوزخ و رضوان چه کار
عشق سازد پاکبازان را شکار
کی به دام آرد پلید و نابکار
زنده دل‌ها می‌شوند از عشق مست
مرده دل کی عشق را آرد به دست
عشق را با نیستی سودا بود
تا تو هستی عشق کی پیدا بود

11 (2)
عشق در بند آورد عقل تو را
تا نماند در دلت چون و چرا
عشق اگر در سینه داری الصلا
پای نه در وادی فقر و فنا
عاشق و دیوانه و بی خویش باش
در صف آزادگان درویش باش
کیست عاشق؟ هیچ آن هم در سراب
نیست حتی نقشی از او روی آب
از دو عالم دوست او را بس بود
غیر از او بیگانه با هر کس بود
نیست جز معشوق در دنیای او
نیست جز سودای دل سودای او
هر چه خواهد دوست پیش او نکوست
نیست دلخواهش به جز دلخواه دوست
گر تمنای وصالت در سر است
این هوس باشد که راهی دیگر است
عاشق آن خواهد که یارش خواسته
از سر سودای خود برخاسته
عاشقان را با من وما کار نیست
در دل عاشق به غیر از یار نیست
عاشق شیدا نداند کیست او
هست اما در حقیقت نیست او
گفتن من عاشقم خود ادعاست
ادعایی ناروا و نابجاست
هر که پیش یار کرد اظهار عشق
صحنه سازی می‌کند در کار عشق
با من و ما چند گویی عاشقی‌
بگذر از خود گر حریفی صادقی
هرگز از معشوق خود چیزی مخواه
بی تمنا باش حتی در نگاه
پیش رویش دیده‌ی هستی بدوز
کافری در عشق اگر هستی هنوز
جمله معشوق است و عاشق هیچ نیست
زنده معشوق است و عاشق مرده‌ایست
کیست معشوق؟ آنکه هستی سوزدت
راه و رسم نیستی آموزدت
کیست معشوق؟ آنکه بی خویشت کند
فارغ از هر ترس و تشویشت کند
کیست معشوق؟ آنکه آزادت کند
از کمند نفس و دل شادت کند
کیست معشوق؟ آنکه گم سازد ترا
در خم وحدت بیاندازد ترا
اینچنین معشوق جز حق نیست کس
در حقیقت حرف حق این است و بس
دست دل در دامنی آگاه زن
خویش را بر آتش الله زن
تا بیابی مقصد دلخواه را
رهروی جو کو بداند راه را
در پی‌اش با پای تسلیم و رضا
گام زن تا کعبه‌ی فقر و فنا
ورنه در بیراهه سرگردان شوی
وامدار مردم نادان شوی
اندرآن بیراهه‌ها غول است و چاه
هان مواظب باش دشوار است راه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *