88 (3)
نماز باغ
۲۰ مرداد ۱۳۹۴
2325_WV3lz4Fd
خسته ام از این کویر ،
۲۱ مرداد ۱۳۹۴
نمایش همه

آی مردم

چاده پرویز 1391 (3)

آی مردم

به گمانم که غلط آمده ایم

راه را برگردیم

جاده از نور خدا ، خاموش است 

هیچکس ، حوصله عشق ، ندارد اینجا

به خدا ، هیچ رسولی به چنین راه ، نخواندست کسی

جاده بی آبادی

چاده پرویز 1391 (3)

و سراسر ، همه جا ، ویرانی ست

تا افق ، بذر عداوت کشته اند

راه پر جذبه ، ولی بی مقصد

همه همسفران ، دلگیرند

و کسی را ، غم این قافله ، در خاطر نیست

من به چشمان همه همسفران خیره شدم

برق چشمان همه ، خاموش است

چشم و دستان همه ، پر خواهش 

و لب ، از گفتن یک خسته نباشی ، محروم

و دل از عشق ، تهی

و سکوت ، حرف لبهای همه ست

خنده ، این واژه دیرینه ،  کهن ، منسوخ است

چاه ها خشک ، پر از یوسف بی پیراهن

همه در جمع ، ولی تنهایند

آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم 

قطره ای عشق به همراه کسی نیست ، در این راه دراز

و سرابی در پیش ، که همه قافله را ، خواهد کشت

جاده ای خوانده تو را رو به هبوط

جاده ای رو به سقوط

آسمانش دلگیر

ابرها ، بی باران

خرمن جهل و عداوت ، انبوه

به مزارع ، علف نفرت و غم روئیده

اگر این جاده درست است ، چرا ناشادیم ؟

اگر این راه نجات است ، چرا ترسانیم ؟

هر چه در راه جلو رفته ، عقب مانده تریم

هر چه در اوج ، فرو مانده تریم

هر چه نوشیده ، عطشناک تریم

هر چه بر توشه شد افزون ، که حریصانه تریم

آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم

راه این قافله ، بی راهه  خود خواهی ها  ست

2

نه خدائی ، که نمایاند راه

نه رسولی ، که بخواند بر عشق

نه امامی ، که برد قافله تا منزل نور

و کسی نیست ، پیامی ز محبت بدهد

زنگ این قافله ، زنگ دل ماست

بار آن ، تنهائی

مقصدش ، غربت دل های همه همسفران

هر چه از عمر سفر می گذرد ، می بینم ،

از خدا دورتریم

ره سپردیم به شب

و همه همسفران ، خواب به چشم

دل به لالائی دزدان حقیقت دادیم

همه در قافله ؛ غافل ماندیم

این چه راهی ست خدایا  که درآن

هیچ کسی ، شاخه گلی به کسی هدیه نکرد

و سلامی ، دل ما شاد نکرد 

مرگ همسایه ،  نیاشفت دگر خواب کسی  

گل لبخند ، به لبهای کسی باز نشد

  مرگ پروانه ، دل شمع کسی آب نکرد

دست گرمی ، دست همراهی ما را نفشرد 

کسی از جنس دعا ، حرف نزد

ریه ها ، پر شده از واژه ی مرگ

هیچ چشمی ، به سر ختم شرافت ، نگریست

هیچ کس ، مرگ محبت را ، جدی نگرفت

کسی از کشتن احساس ، خجالت نکشید 

سر شب ، یک نفر آهسته زمن می پرسید :

جاده سبز سعادت ،  ز کجا باید رفت ؟

من از او پرسیدم :

از خدا ، چند قریه دور شدیم ؟

من ندانسته در این راه چه پیدا کردم

ولی فهمیدم ، که حقیقت گم شد

و نشانی هایی ، که رسولان به بشر میدادند

من در این جاده ، نمی بینم هیچ

خانه پاک خدا ، آخر این جاده ، نباشد هرگز

آخر جاده بدان حتم ، که حق ، با ما نیست

سر آن پیچ ، جدا گشت ز ما

آی مردم  ، بخدا ، راه  غلط آمده ایم

  من دلم می خواهد برگردم 

  و به راهی بروم ، که در آن راه ، خدا همسفر من باشد

من دلم  می خواهد ، به سلامی ، گل لبخند نشانم بر لب

  سبزه و نور و گل و آینه را دریابم

  و همه هستی را

  از نگاهی که خدا خالق آن است ، تماشا بکنم

  از غم و غصه ، که ره توشه این قافله شد ،

  من سیرم

  من دلم می خواهد ، عاشق همسفرانم باشم

  عاشق آنانی ، که براهی بجز این راه ،

  کنون در سفرند

  و نخندم به غم همسفر ناشادم

  و بدانم که خدا ، مال همه ست

من دلم ، تنگ محبت شده است

کار دل ، دادن خون در رگ ، نیست

کار دل ، عشق به زیبائی هاست

راه ما ، راه پر از اندوه است 

راه را برگردیم 

شعله ی عشق در این جاده ، دگر خاموش است

جاده ای را که در آن نور خدا نیست، بدان تاریک است

دل من ، همره این قافله نیست

من دلم ، تنگ خدایم شده است

آی مردم، مردم

  کار سختی ست ، ولی برگردیم  

  برسیم تا سر آن پیچ زمان 

  که خدا ، از دل ما بیرون رفت

  سر آن پیچ که حق

رو به جلو رفت

و ما ، پیچیدیم
کیوان شاهبداغی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *